
توی انتظار بسوز پدر جان چون من هم یه زمانی خیلی منتظر بودم بیای و دست های مادرمریضم رو بگیری ببری دکتری درمانگاهی جایی ولی توی انتظار سوختم.
اصلا مگه تو کم اشک های منو دیدی که باز هم می خوای گریه کنم؟یادته وقتی دختر تازه بالغی بودم چطور از زیباییه معشوقه ات حرف می زدی و من سعی می کردم خودم رو بی اعتنا نشون بدم در حالی که توی دلم برای مادر ستمدیده ی بی کس و کارم آشوب به پا شده بود؟؟؟؟
پدر جان نگو که دوست داری بیام اونجا و مثل دختر هایی که باباجونشون رو از دست دادن واست سینم رو چنگ بزنم و بگم باباجون چرا رفتی؟!تو هیچ وقت عادت نداشتی منو جاهای خوب ببری حالا هم که میای تو خوابم دعوتم می کنی به قبرستون؟؟
آخ که پدر جان چقدر دلم می خواست مثل فیروزه دستم رو بندازم تو دست بابای مهربونمو برم پارک پشمک و کیم بخورم چقدر دلم می خواست مثل همه ی بچه ها وقتی از چیزی می ترسم بپرم تو بغل بابام و فکر کنم دیگه هیچ کس هیچ بلایی سرم نمیاره ولی آغوش تو وحشتناک ترین جایی بود که وجود داشت.
اصلا تو کجا به داد من رسیدی که من بیام با فاتحه خوندن به داد تو برسم؟
غیر از این بود که نطفه ی منو بستی و بعدشم به امان خدا؟؟تو همونی بودی که هر چی اسم ناجور و رو مادرم گذاشتی و رفتی و مثل شاخه ی نیلوفر پیچیدی دور تن هرزه ی معشوقه هات اونم درست وقتی که ما تشنه ی نوازش های پدرانه بودیم.
پدر جان این یکیو یادت نیست ولی اینجا واست میگم ما چشممون به در خشک شد بس که منتظر پدر بودیم.
پ.ن:پدر بی پدر با همه ی بدی هات واسه شادی روح هرزت یه صلوات فرستادم