شاعر بود...شاعر بزرگی که سال ها کسی شعری از او نمی دید...یک روز-بر حسب تصادف دیدمش...پرسیدم:چرا؟چرا ساکتی؟حیف نیست؟
گفت:من دیگر از معامله ی یک جانبه خسته شده ام...سال ها من در اشعاری که سرودم زندگی کردم...بگذار چند سالی هم مشتی شعر نسروده در من زندگی کنند...
(کارو)
نوشته شده در جمعه 7 اردیبهشت1386 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |
