
پاهای برهنه ام را روی چهار پایه گذاشتم.سعی می کردم متوجه لرزششان نشود.
ایستادم....نگاه کردم....نگاه کرد....
نگاه کرد به ساق پاهایم.شاید دوستشان داشت شاید هم نه! لغزش نرم نگاهش را روی اندام برهنه ام حس می کردم.
مست شده بودم از آن همه نوازش بی رحمانه!!
طناب را گرفتم.انگشتانم می لرزید.انگشتانی که تا ساعتی پیش بستر بوسه هایش بود.اینبار دوست داشتم بداند که می لرزم.بداند که می ترسم و بداند با این که می لرزم و می ترسم تصمیمم جدیست.
دوباره خیره شدم به آن دو مردمک سیاه.تنها چیز هایی بودند که از ندیدنشان می ترسیدم.
بی تفاوت بود.سیگار را گوشه ی لب هایش گذاشت.همیشه من برایش کبریت را روشن می کردم.
اما لب هایش..........
گیلاس ها را پر کرد.حلقه را دور گردنم انداختم.قطره ی اشکی از گوشه ی چشمانم لغزید.او ندید.
- آماده ام.چهار پایه رو هل بده.
پاهایش را به چهار پایه نزدیک کرد.باید راحت می شدم.
آتش می گرفتم از آن همه بی تفاوتی.
گیلاسش را بالا آورد.نگاهم کرد و قلب من......
ـ سلامتی
- نوش
ـ تو به اصالت زیبایی خیانت می کنی نه به من و خودت.
خندیدم.بلند و بی اختیار خندیدم.
همین یک جمله کافی بود برای زنده ماندن.رها شدم بین بازوان آهنینش و......
*************************
پلک هایمان سنگین شد.خوابیدیم.
گرمای آفتاب گونه هایم را بوسه باران می کرد.می خواستم دست هایش را بگیرم اما نبود!از نبودنش می ترسیدم.چشمانم را باز کردم.باورم نمی شد!!!!
کسی آن رو به رو بزرگترین جنایت تاریخ بشریت را مرتکب شده بود.او به اصالت زیبایی خیانت کرده بود.
دوباره خیره شدم به آن دو مردمک سیاه.تنها چیزهایی بودند که از ندیدنشان می ترسیدم.