
نمیشد به کسی چیزی بگم روز عقدمون بابام گفت با لباس سفید رفتی با کفن بر میگردی داروهای اعصاب مادرم هم که دکتر تازه قوی کرده بود فقط خواهرم بود که حرف هامو گوش میداد دلداریم می داد میگفت سعی کن کنار بیای راه برگشت که نداری اصلا شاید اشتباه می کنی شاید توهمات خودت باشه!
خواهرم تنها کسی بود که می تونست بهم دلداری بده تنها امید زندگیم بود همیشه آرزو داشتم بهترین ازدواجو داشته باشه جهیزیه نداشت ولی به خودم قول داده بودم اگه یه پسر سر به راه گیرش افتاد خودم کار کنم واسش دو سه تیکه جور کنم بره سر خونه زندگیش.سرو سامون بگیره و از دست بدخلقیای بابام راحت بشه.
همه ی سعیمو می کردم که نظرش رو جلب کنم خونه زندگیمونو مثل دسته ی گل می کردم غذاش به موقع آماده بود خودمم که همه جوره به حرفش گوش می کردم همین هفته ی پیش رفتم آرایشگاه گفتم ازین رنگ مو جدیدا واسم بذاره گفتم نکنه دلش بخواد منم مثل دخترای تو خیابون باشم ولی اون اصلا نفهمید که من موهامو رنگ کردم خواهرم می گفت شاید مشغله ی کاری داره خواهرم دانشجو بود حرفشو قبول داشتم می گفتم تو اجتماعه بهتر از من می فهمه...
ولی دیر اومدناش کلافم کرده بود شبا می ترسیدم از بچگی از تاریکی می ترسیدم.یه روز تعقیبش کردم باید می فهمیدم کجا میره از اداره که اومد بیرون چادرمو کشیدم رو صورتمو پشت سرش راه افتادم دیدم رفت تو خونه ی بابام.چند روز پشت سرش رفتم دیدم هر روز میره خونه ی بابام .یه شب پرسیدم چرا می ری اونجا گفت نمی خواستم بهت بگم مادرت حال و احوال درست حسابی نداره.دنیا رو سرم خراب شد نکنه بلایی سر مادرم بیاد خواهرم بیچاره میشد زنگ زدم از خواهرم پرسیدم گفت حالش بهتره.
چقدر از خودم بدم اومده بود شوهرم نگران مادر من بود اون وقت من چه خیالای باطلی کرده بودم ازش معذرت خواهی کردم گفت عیب نداره پیش میاد ولی من و تو که نباید به هم شک داشته باشیم خیالم راحت شد مثل آبی که بریزن رو آتیش آروم شدم.
زمستون بود گفتم شال و کلاه براش ببافم تو راه اداره سرما نزنه به سرش سرما بخوره بابام مادرم و برده بود مشهد شاید شفاشو بگیره زیر لب صلوات می فرستادم.
کاموا از دستم افتاد رفت زیر تخت خواب دستم و دراز کردم کاموا رو در بیارم دیدم یه تیکه پارچه اونجاس کشیدمش بیرون دیدم لباس زیر زرشکیمه تاش کردم گذاشتم تو کمد.اومدم دوباره ببافم یادم افتاد لباس زیر زرشکیمو همین دیروز که رفتم حموم پوشیدم از تو کمد درش آوردم بو کردم خودش بود همونی که واسه خواهرم از تهران آورده بودم بوی خواهرمو می داد.
ظهر که شوهرم اومد گفت دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم عاشق خواهرت شدم.