
خنده هاش تلخ ترین خنده ها بود و نگاهش تاثیر گذار ترین
دوست داشتم باز هم دوستش داشته باشم اما هر دوی ما مفت باخته بودیم همه ی اون احساسات قشنگ رو مفت باخته بودیم .
شیارهای دست هاش هنوز هم هنرمندانه بود یه زمانی چقدر اون دست ها برام مقدس بود.
هیچ کس هیچ کاری نمی کرد همه مات و مبهوت بودن بعضی ها لعنت می فرستادند.
شاید من تنها کسی بودم که می دونستم توی اون شرایط بزرگترین آرزوش چیه؟!!!
آروم دست هامو روی چشمش گذاشتم و پلک های نازنینشو برای همیشه بستم.می دونستم دوست نداره چشمش به این نامردمان بیفته.
و بعد مشت مشت خاک.....راحت شد