تبليغاتX
روسپی بی گناه - آرامش
هنوز میشد شادی غم انگیزش رو از ته چشماش خوند.

خنده هاش تلخ ترین خنده ها بود و نگاهش تاثیر گذار ترین

دوست داشتم باز هم دوستش داشته باشم اما هر دوی ما مفت باخته بودیم همه ی اون احساسات قشنگ رو مفت باخته بودیم .

شیارهای دست هاش هنوز هم هنرمندانه بود یه زمانی چقدر اون دست ها برام مقدس بود.

هیچ کس هیچ کاری نمی کرد همه مات و مبهوت بودن بعضی ها لعنت می فرستادند.

شاید من تنها کسی بودم که می دونستم توی اون شرایط بزرگترین آرزوش چیه؟!!!

آروم دست هامو روی چشمش گذاشتم و پلک های نازنینشو برای همیشه بستم.می دونستم دوست نداره چشمش به این نامردمان بیفته.

و بعد مشت مشت خاک.....راحت شد

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |