
من تحمل زندگی بی فکر رو ندارم.دیگه به در گیری ها و بدبختیام عادت کردم اونقدر که نمی خوام جای خالیشونو حس کنم.
ازین که با یه مرد الکی خوش و مرفه هم آغوش بشم متنفرم.مگه غیر از اینه که تا حالا قربانیه همین مردا بودم؟؟؟مردهایی که فکر می کنن با پول صاحب دخترای ترگل و ورگل می شن.مردهایی که هیچ وقت نفهمیدن اگه جلو پام ترمز کردنو سوار شدم به خاطر مدل ماشینشون نبوده به خاطر طلبکارایی بوده که هر جا پا گذاشتم پشت سرم اومدن.
از توی بی درد که فکر می کنی اومدی تا رسالتت رو به انجام برسونی و منو از شر گناه خلاص کنی عقم می گیره.نمی دونم اگه از بچگی اون بابای منبریت تو گوشت نخونده بود که خوابیدن کنار یه زن فاحشه گناهه بازم فکر می کردی باید نجاتم بدی؟یا مثل سگ میومدی ولو می شدی کنارم و بعد از این که ارضا می شدی یادت میفتاد من یه روسپیم و با هزار چک و چونه چند تا ازون هزاریات میذاشتی کف دستمو با تیپا بیرونم می کردی .
نه آقا توام یکی مثل همه ی اونایی هستی که هوس خوابیدن کنار منو داشتن فقط از ترس جهنم و ننه ی جلسه ای و بابای روضه خونته که می خوای عقدم کنی.من که میدونم اگه نمی ترسیدی توام یه سگی بودی مثل بقیه که فکر می کنه چون پول داره چون درس خونده چون هزار تا کوفت و زهر مار دیگه داره از من بالاتره.ولی تو هیچی نیستی. تو اگه یه روز تونستی جای من باشی و انسان بمونی هنر کردی.
پاهای برهنه ام را روی چهار پایه گذاشتم.سعی می کردم متوجه لرزششان نشود.
ایستادم....نگاه کردم....نگاه کرد....
نگاه کرد به ساق پاهایم.شاید دوستشان داشت شاید هم نه! لغزش نرم نگاهش را روی اندام برهنه ام حس می کردم.
مست شده بودم از آن همه نوازش بی رحمانه!!
طناب را گرفتم.انگشتانم می لرزید.انگشتانی که تا ساعتی پیش بستر بوسه هایش بود.اینبار دوست داشتم بداند که می لرزم.بداند که می ترسم و بداند با این که می لرزم و می ترسم تصمیمم جدیست.
دوباره خیره شدم به آن دو مردمک سیاه.تنها چیز هایی بودند که از ندیدنشان می ترسیدم.
بی تفاوت بود.سیگار را گوشه ی لب هایش گذاشت.همیشه من برایش کبریت را روشن می کردم.
اما لب هایش..........
گیلاس ها را پر کرد.حلقه را دور گردنم انداختم.قطره ی اشکی از گوشه ی چشمانم لغزید.او ندید.
- آماده ام.چهار پایه رو هل بده.
پاهایش را به چهار پایه نزدیک کرد.باید راحت می شدم.
آتش می گرفتم از آن همه بی تفاوتی.
گیلاسش را بالا آورد.نگاهم کرد و قلب من......
ـ سلامتی
- نوش
ـ تو به اصالت زیبایی خیانت می کنی نه به من و خودت.
خندیدم.بلند و بی اختیار خندیدم.
همین یک جمله کافی بود برای زنده ماندن.رها شدم بین بازوان آهنینش و......
*************************
پلک هایمان سنگین شد.خوابیدیم.
گرمای آفتاب گونه هایم را بوسه باران می کرد.می خواستم دست هایش را بگیرم اما نبود!از نبودنش می ترسیدم.چشمانم را باز کردم.باورم نمی شد!!!!
کسی آن رو به رو بزرگترین جنایت تاریخ بشریت را مرتکب شده بود.او به اصالت زیبایی خیانت کرده بود.
دوباره خیره شدم به آن دو مردمک سیاه.تنها چیزهایی بودند که از ندیدنشان می ترسیدم.
نمیشد به کسی چیزی بگم روز عقدمون بابام گفت با لباس سفید رفتی با کفن بر میگردی داروهای اعصاب مادرم هم که دکتر تازه قوی کرده بود فقط خواهرم بود که حرف هامو گوش میداد دلداریم می داد میگفت سعی کن کنار بیای راه برگشت که نداری اصلا شاید اشتباه می کنی شاید توهمات خودت باشه!
خواهرم تنها کسی بود که می تونست بهم دلداری بده تنها امید زندگیم بود همیشه آرزو داشتم بهترین ازدواجو داشته باشه جهیزیه نداشت ولی به خودم قول داده بودم اگه یه پسر سر به راه گیرش افتاد خودم کار کنم واسش دو سه تیکه جور کنم بره سر خونه زندگیش.سرو سامون بگیره و از دست بدخلقیای بابام راحت بشه.
همه ی سعیمو می کردم که نظرش رو جلب کنم خونه زندگیمونو مثل دسته ی گل می کردم غذاش به موقع آماده بود خودمم که همه جوره به حرفش گوش می کردم همین هفته ی پیش رفتم آرایشگاه گفتم ازین رنگ مو جدیدا واسم بذاره گفتم نکنه دلش بخواد منم مثل دخترای تو خیابون باشم ولی اون اصلا نفهمید که من موهامو رنگ کردم خواهرم می گفت شاید مشغله ی کاری داره خواهرم دانشجو بود حرفشو قبول داشتم می گفتم تو اجتماعه بهتر از من می فهمه...
ولی دیر اومدناش کلافم کرده بود شبا می ترسیدم از بچگی از تاریکی می ترسیدم.یه روز تعقیبش کردم باید می فهمیدم کجا میره از اداره که اومد بیرون چادرمو کشیدم رو صورتمو پشت سرش راه افتادم دیدم رفت تو خونه ی بابام.چند روز پشت سرش رفتم دیدم هر روز میره خونه ی بابام .یه شب پرسیدم چرا می ری اونجا گفت نمی خواستم بهت بگم مادرت حال و احوال درست حسابی نداره.دنیا رو سرم خراب شد نکنه بلایی سر مادرم بیاد خواهرم بیچاره میشد زنگ زدم از خواهرم پرسیدم گفت حالش بهتره.
چقدر از خودم بدم اومده بود شوهرم نگران مادر من بود اون وقت من چه خیالای باطلی کرده بودم ازش معذرت خواهی کردم گفت عیب نداره پیش میاد ولی من و تو که نباید به هم شک داشته باشیم خیالم راحت شد مثل آبی که بریزن رو آتیش آروم شدم.
زمستون بود گفتم شال و کلاه براش ببافم تو راه اداره سرما نزنه به سرش سرما بخوره بابام مادرم و برده بود مشهد شاید شفاشو بگیره زیر لب صلوات می فرستادم.
کاموا از دستم افتاد رفت زیر تخت خواب دستم و دراز کردم کاموا رو در بیارم دیدم یه تیکه پارچه اونجاس کشیدمش بیرون دیدم لباس زیر زرشکیمه تاش کردم گذاشتم تو کمد.اومدم دوباره ببافم یادم افتاد لباس زیر زرشکیمو همین دیروز که رفتم حموم پوشیدم از تو کمد درش آوردم بو کردم خودش بود همونی که واسه خواهرم از تهران آورده بودم بوی خواهرمو می داد.
ظهر که شوهرم اومد گفت دیگه نمی تونم باهات زندگی کنم عاشق خواهرت شدم.