تبليغاتX
روسپی بی گناه

 

 

یا مقلب القلوب و الابصار

 

 یا مدبر اللیل و النهار

 

یا محول الحول و الاحوال

 

حول حالنا الی احسن الحال

 

 

 نوروزتان پیروز

نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

هنوز میشد شادی غم انگیزش رو از ته چشماش خوند.

خنده هاش تلخ ترین خنده ها بود و نگاهش تاثیر گذار ترین

دوست داشتم باز هم دوستش داشته باشم اما هر دوی ما مفت باخته بودیم همه ی اون احساسات قشنگ رو مفت باخته بودیم .

شیارهای دست هاش هنوز هم هنرمندانه بود یه زمانی چقدر اون دست ها برام مقدس بود.

هیچ کس هیچ کاری نمی کرد همه مات و مبهوت بودن بعضی ها لعنت می فرستادند.

شاید من تنها کسی بودم که می دونستم توی اون شرایط بزرگترین آرزوش چیه؟!!!

آروم دست هامو روی چشمش گذاشتم و پلک های نازنینشو برای همیشه بستم.می دونستم دوست نداره چشمش به این نامردمان بیفته.

و بعد مشت مشت خاک.....راحت شد

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

ناموس زن محراب زندگی اوست هیچ مردی حق ندارد آن را ملوث کند و هیچ مردی حق ندارد روح زنی را تیره نماید در آن صورت آن مرد سزاوار زیستن نیست.

پر-ماتیسن

پ.ن: با این که این کتاب رو سال ها پیش خوندم نمی دونم چرا از صبح این قسمتش  واسم تداعی میشه

نوشته شده در یکشنبه 27 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

معجزه ای را در انتظار نباش
در ھیچ کجایی
گندم از آسفالت نمی روید
و در شھر ما
از شکم روسپیان ، خداوندان ، بیرون می آیند !!!

با تشکر از دوست عزیزم شاه آمفاکتوس سوم

نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

با وجود عشقی که نسبت به مردهای متفکر و با سواد دارم این خیلی عجیبه که این مردهای متفکر و با سواد هیچ وقت برای من شهوت انگیز نیستن من برای این حس فقط به دیوانگی نیاز دارم فقط یه مرد دیوانه می تونه منو تصاحب کنه و چقدر خوبه اگه این دیوانه یک هنرمند دیوانه و یا دیوانه ی هنر باشه اون وقت هنرمندانه اون رو به اوج بی خویشی دعوت می کنم.

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

پدر خیلی منتظری این جمعه ی آخر سال بیام سر قبرت واست فاتحه بخونم و اشک بریزم؟

توی انتظار بسوز پدر جان چون من هم یه زمانی خیلی منتظر بودم بیای و دست های مادرمریضم رو بگیری ببری دکتری درمانگاهی جایی ولی توی انتظار سوختم.

اصلا مگه تو کم اشک های منو دیدی که باز هم می خوای گریه کنم؟یادته وقتی دختر تازه بالغی بودم چطور از زیباییه معشوقه ات حرف می زدی و من سعی می کردم خودم رو بی اعتنا نشون بدم در حالی که توی دلم برای مادر ستمدیده ی بی کس و کارم آشوب به پا شده بود؟؟؟؟

پدر جان نگو که دوست داری بیام اونجا و مثل دختر هایی که باباجونشون رو از دست دادن واست سینم رو چنگ بزنم و بگم باباجون چرا رفتی؟!تو هیچ وقت عادت نداشتی منو جاهای خوب ببری حالا هم که میای تو خوابم دعوتم می کنی به قبرستون؟؟

آخ که پدر جان چقدر دلم می خواست مثل فیروزه دستم رو بندازم تو دست بابای مهربونمو برم پارک پشمک و کیم بخورم چقدر دلم می خواست مثل همه ی بچه ها وقتی از چیزی می ترسم بپرم تو بغل بابام و فکر کنم دیگه هیچ کس هیچ بلایی سرم نمیاره ولی آغوش تو وحشتناک ترین جایی بود که وجود داشت.

اصلا تو کجا به داد من رسیدی که من بیام با فاتحه خوندن به داد تو برسم؟

غیر از این بود که نطفه ی منو بستی و بعدشم به امان خدا؟؟تو همونی بودی که هر چی اسم ناجور و رو مادرم گذاشتی و رفتی و مثل شاخه ی نیلوفر پیچیدی دور تن هرزه ی معشوقه هات اونم درست وقتی که ما تشنه ی نوازش های پدرانه بودیم.

پدر جان این یکیو یادت نیست ولی اینجا واست میگم ما چشممون به در خشک شد بس که منتظر پدر بودیم.

پ.ن:پدر بی پدر با همه ی بدی هات واسه شادی روح هرزت یه صلوات فرستادم

نوشته شده در جمعه 25 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

ـ امشبو با من بد میگذرونی خانم خوشگله؟

اگه خوب پول بدی پایه ام

- مثلا چقدر؟

هر چقدر کرمته

ـ من تا حالا واسه یک وجب پوست و گوشت پول ندادم

گمشو

 پ.ن: فردا هم چیزی برای خوردن نداریم

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

خیلی حرف ها می زنی خیلی سعی می کنی خودت رو روشن فکر نشون بدی خیلی سعی می کنی روابط رو عادی و عاری از هر نوع هرزگی نشون بدی .

ولی هر وقت تو چشمات نگاه می کنم می دونم همه ی کارات تحت تاثیر اون چیزیه که لای پاهاته.

به نظرم با اون چشما بهتره چیزی رو مخفی نکنی یا طور دیگه ای جلوه ندی.صادقانه بد بودن خیلی زیبا تر و شرافتمندانه تر از ظالمانه خوب بودن و تظاهر به خوب بودنه.

بودن

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه نا پاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک

                                                      (احمد شاملو)

نوشته شده در پنجشنبه 24 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

من اونقدرها هم که فکر می کنی عجیب نیستم . شیوه ی زندگی من این بوده :

کسی که فکر و دلم رو تسخیر می کنه از جسمم و کسی که جسمم رو تسخیر می کنه از فکر و دلم بی بهره می مونه!!

به همین راحتی

نوشته شده در دوشنبه 21 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |

آنقدر با حیوانات شهوت پرست هم خوابه بودم که دیگه نمی تونم به هیچ کدوم از عاشقانم دل ببندم.

تشنه ی محبتم تشنه ی دستی که فقط از روی محبت به سرم فرود بیاد تشنه ی نوازش های بی ریا ... ولی دیگه هیچ عشقی رو قبول ندارم.

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385 توسط روسپی بی گناه | لینک ثابت |